ماجرای عجیب خودکشی دختر ۸ ساله!

فردین صبح به دانشگاه می رفت و بعدازظهرها در یک مرکز تولیدی کار می کرد تا مخارج تحصیل و زندگی را فراهم کند. صاحبخانه که در طبقه بالا سکونت داشت، خیلی به ما محبت می کرد تا سختی روزگار را احساس نکنیم. چند ماه بعد، همسرم در یک آزمون دولتی پذیرفته شد و به استخدام […]

فردین صبح به دانشگاه می رفت و بعدازظهرها در یک مرکز تولیدی کار می کرد تا مخارج تحصیل و زندگی را فراهم کند. صاحبخانه که در طبقه بالا سکونت داشت، خیلی به ما محبت می کرد تا سختی روزگار را احساس نکنیم. چند ماه بعد، همسرم در یک آزمون دولتی پذیرفته شد و به استخدام دولت در آمد. در حالی که تازه رنگ خوشبختی را می دیدم متوجه رفتارهای مشکوک فردین شدم. سوءظن مانند خوره به جانم افتاده بود، به طوری که محبت های بیش از اندازه زن صاحبخانه به فردین آزارم می داد. آرام آرام متوجه ارتباط نامتعارف…. سرنوشت این زن را در خبر مربوطه(انتقام بی شرمانه زن جوان!) بخوانید.

*****

 

آن روز دانیال و همسرش از ساعت دو و نیم ظهر به باغ ما آمدند.از آنها پذیرایی کردم و برایشان پشتی گذاشتم.میوه و شیرینی خریده بودم تا از رفیقم پذیرایی سلطنتی کنم.خیلی خرج کرده بودم برای اینکه به دانیال خوش بگذرد.همه چیز خیلی خوب و خوش بود.غروب که شد همسر دانیال به نام سحر،به میدان کلاته رفت تا دختر دانیال را از همسر قبلی او بگیرد.بعد دوباره به باغ برگشتند.من رفتم از خانه مان برایشان غذا بیاورم.ته چین آوردم تا در پذیرایی از آنها سنگ تمام بگذارم.سر راه برای بیتا پاستیل و کاکائو خریدم،اما همین که برگشتم…. جزئیات خبر را در لینک بالا(پدر و مادر بیتا کوچولو خطاب به قاتل دخترشان؛ طناب‌دار را می بوسیم!) بخوانید.

*****

 

من چند ماه پیش با سامان در پارک نزدیک خانه‌مان آشنا شدم. اوایل برای سرگرمی با او حرف می زدم تا اینکه بعد از چند هفته سامان به من ابراز علاقه کرد و پیشنهاد ازدواج داد. من نپذیرفتم اما او با حرف‌ها و وعده‌های بسیار راضی‌ام کرد تا با او ازدواج کنم. وقتی پیشنهادش را پذیرفتم، کم‌کم متوجه شدم آن‌طور هم که می‌گفته…. ادامه داستان این رابطه را در لینک بالا(شرط عجیب زن جوان برای ادامه زندگی با شوهرش) بخوانید.

*****

 

روزی سالومه از من خواست در شرکت تجاری برادرش مشغول کار شوم. اگرچه حقوقش اندک و ناچیز بود اما به دلیل آن که طعم بی پولی را چشیده بودم از پیشنهادش استقبال کردم. دو سال بعد از این ماجرا سالومه مرا برای برادرش خواستگاری کرد. «انوش» منزلی در بهترین نقطه شهر اجاره کرد. من هم که از این ازدواج در پوست خودم نمی گنجیدم، سعی کردم زندگی عاشقانه ای را برایش فراهم کنم. خلاصه یک سال بعد از آغاز زندگی مشترکمان صاحب یک فرزند پسر شدم و تصور می کردم با تولد آراد، زندگی ما زیباتر خواهد شد اما نمی دانم چه حادثه ای رخ داد که…. اطلاعات بیشتر از این ماجرا را در خبر بالا(بی بند و باری در شب نشینی های شرم آور!) مطالعه کنید.

برچسب‌ها: